چه خوشی و مسروری در نوای باران هست . این حلقه واسط زمین و آسمان . این نشان دوست که هر چه هست از یمن برکت اوست و این نعمت چند دورزی که موجب شادی زمین تفتیده از تابستان است و تعبیر ابر نیسان که نسیان بی بری است و اکنون به بار می نشیند آن رویا که در خاطر او لانه گزیده بود.
این سفر و چرخه زایش و زندگی دوباره که یاد مردمان زمین می آورد که آوردگاه آنها نر بر گل و لای که ماوای آن دل و جان است. شوری که از این رفتن ها هست که بهترین نغمه طبیعت در سرود باران نهفته است که نوید آن جهانی بودن را به یادها سریان می دهد. پاسش می داریم و خاطر حزین را به دور خواهیم افکند که خوب می دانمی که خواب پروانه ها تعبیر دوباره خواهد کرد هر قطره آن که موجب تردامنی طبیعت می شود.
...
چندین ماه است که جنایت های هولناک و تعدی های به حقوق و زندگی خصوصی افراد در جامعه رخ می دهد که بسیار در این باره گفته اند و شنیده ایم و انگشت حیرت بر دهان که چه شده است بر این مردمان که همه حرمت ها را زیر پا نهاده و حد و مرزی برای انسانیت و جوهره زیست بوم معنوی خود قائل نیستند.
چگونه شد که ما که در جامعه ای دینی به سر می بریم و خوراک فکری ما از آیین های مذهبی و دینی نشات می گیرد اینگونه به بهیمیت فرو می غلطتیم که هر علطی را مجاز می دانیم و اندیشه خشونت و تجاوز و جنایت گویی در ما نهادینه شده است.
کمترین وجه آنرا در عدم رعایت قوانین راهنمایی رانندگی می توان تجسم بخشد تا گرفتن حیات یک ورزشکار و تجاوز جنسی دستجمعی به حریم های خصوصی افراد . چگونه این نابسامانی ها یکباره سر از باتلاق روح انسان که صفات نیکوی آن بسیار و فراوان است سرریز می شود که در آدم بودن خود و خویش دچار تردید می شویم. چگونه می شود که همه در اندیشه آن هستن که به حق و حقوق دیگری تجاوز کنند .انگار در پس اندیشه پلشت هر فردی که در این شهر گام می نهد خیانت و تجاوز به دیگری مجاز می شود.
آن فرد که در کسوت و جامه هنرمندی است و این بار امانت معنوی بزرگ را یدک می کشد به آمدن یک هنرپیشه زن سینمای هالیود به کشورمان اینگونه تعبیر می نماید که سیمنای ایران فاحشه خانه است و نیازی به آمدن یک فاحشه دیگر نیست . وقتی که هنر نتوانسته جوهر این فرد کارگردان را تصعید نماید چه توقعی از فردی بی سواد داشت. او که می آید داستان عشق زنان مصر به یوسف پیامبر را به تصویر می کشد گویی اگر مرجع آن کتاب آسمانی نبود همه زنان مصر را فاحشه قلمداد می کرد که ادنیشه همخوابگی با یوسف بودند ولی تعبیر این داستان و گویش آن برای کاتارسیس ذهن بشر هست که مهجوری عشق را پسندند که شهوات را ولایش می دهد و از این دون اندیشه و جاودانگی بیکران بدست می آورد. و این کارگردان با این فکر مخرب و خطرناک نه والایش شده و نه تصعید و با استفاده از تریبون های رسمی این اشاعه پلیدی به خورد فضای فرهنگی جامعه تزریق می کند تا مجاز شود و تقبیح شود از فکر لحظه ای شهوات آن افراد کاشمری یا خمینی شهری که به خود اجازه دهند که بر دیوار حرمت های خصوصی افراد هجوم برند و آن شود که در کارناوال مرگ آن متجاوزین افراد نوسالان را ببینم که مسرورانه به تماشا نشسته است و در اندیشه هست که تجاوز کند ولی به دام نیفتد. اگر مجرا و ملجایی بود این افراد فرهنگی که این تفکرات را به جامعه تزریفق می کنند بایست ادب و تنبیه می شدند . نه این مفلوکان اجتماعی که بار هزاران تحقیر و عقب ماندگی های فرهنگی را به دوش می کشند.
اما با رفتن و زوال فیزیکی این مجرمین و بزهکاران اجتماعی امید به سلامت و امنیت روانی و اجتماعی می رود که گویی تکرار مکرارت این گونه بزه ها شاید کمتر امید بهبود و اصلاح داشت که با حذف معلول ها ریشه علت ها را خشکاند که در کنکاش و تلاش جامعه شناس و روانشاسان اجتماعی است که با یک مطالعه مستمر و کار دسته جمعی امید به تغییر نگرش ها و رفع نیازهای ابتدایی بشر او را گامی به جلو برد و تلاش کرد که به زندگی خود رنگ و بوی انسانی بخشد. که حتی می توان به این قانون که از کلام الهی است تفسیر بهتری داشت چرا که این در سطح قرآن هست و بطن و تعبیر قرآن نیز هزاران لایه دارد و خداوند انسان و زندگی هر فرد که مخلوقش می باشد را دوست دارد و این خرد و عشق را که زاده ایمان است به عنوان دو موتور حرکت در انسان به ودیعت گذاشته است که زندگی را زیبا سازند و در سیر صعودی گام بردارند . می توان به این رتبه دست یافت تا شاهد این وقایع نباشیم آنگاه امنیت ما تامین می شود. دیگر دشمن ها نیستند که در دالان ذهن ما را به جبهه گیری وادارند و ترس های مفرط بر ما مستولی شود که امانمان را از خود بدارند چرا که آن از جنس عدم است . بدی ها عدم است و ما به سوی جاودانگی می رویم این از جنس ما نیست می توان اندیشه عدم را به عدم فرستاد.
...حد و مرز زندگی انسانها به کجا ختم می شود ؟ آیا خط چین های جغرافیای مرزها آنها را متعلق به زادبومی می سازد که ناچارند زندگی خود را مختوم آن سازند؟ آنها انسان به اجبار آن زادگاه باید که خواسته های اجتماع خود را فرمان برد و به شیوه آنها فکر کند؟
تا چه میزان این تاثیرپذیری بر باورهای فرد اثرگذار است؟ آیا شخص نمی تواند در این خواسته ابتکار عمل به خرج دهد و فراسوی نگاه خویش را وسعت بخشد ؟ اصلا چه لزومی به تحمل این همه سنت ها است که شاید در تقابل اندیشه او باشد؟ آیا این وطن دوستی و عشق به زیستگاه را مغایرت می بخشد؟
آیا هجرت می تواند راه حل برای کسانی باشد که در محدوده زیستگاه خویش هوای اندیشیدن در فضای دیگر و تجربه های نو را دارند؟ آیا جوهره انسان را با حرکت و جوشش آمیخته اند؟ در این دنیای مدرن چه تفاوتی بین زیستن ها نسبت به اعصار و قرون گذشته حاصل شده است؟
حاکمان چه سوء استفاده ای از این دلبستگی به آب و خاک را به خود اختصاص می دهند؟ چه می شود که در بزنگاهایی که بنیان قدرت آنها دستخوش تغییر و تحولات است چوب خواسته خود را در چشمه احساس به گردش در می آروند و آنها را سمتی هدایت می کنند که بودن آنها با هستی آن خاک پیوند خورده است؟
این رابطه قدرت و خاک چگونه می توان تعبیرش کرد که هر کس که بر کرسی قدرت می نشیند تملک مردمان آن دیار را در ید قدرت خود می بیند؟ و برای تداوم آن بایستی که افکار و احساس آنها را به سمتی برد که بر وفق مراد او باشد . آیا قدرت می تواند دانش را جور دیگر معنا بخشد؟ دانایی که توانایی بود اکنون توانایی دانایی ها را به منقاد خود می کشد؟
در حوزه فکر آیا می توان انسانها را تقسیم بندی کرد و رنگ و جنس و مذهب تعیین کننده دوری و نزدیکی به آن قلمداد کرد؟ تابوهای ذهنی چگونه می تواند منطق انسان را به کرختی و فلج کشاند که نتواند حقیقت عریان را ببیند ؟ آیا هر فکر و خردی که در چهارچوب ذهنی از پیش تعیین شده ما نگنجید شایسته درنگ و تامل نیست؟
و سوالات بسیار که همچنان با گذشته هزاره ها بر زندگی بشر همچنان بی پاسخ مانده است . و این قبیله انسانی هنوز نتوانسته ذهن و زبان خود را وسعت بخشد . جان خود را به مدارا مانوس سازد و همچنان شاهدیم که جنگ های عقیدتی ، قومی و ملی و دفاع از اهداف سازمانی تعیین کننده انسانهایی که چندان در مناسبت قدرت جایی نمی گیرند چرا به عنوان پیاده نظام و زمانی که آنها را با چوب اقناع به خواسته حاکمان می رانند تا گوشت و پوست خود در تیغ خشونت عریان قرار دهند.
بشر با تکنیک و ابزار نوید آن داد که جهان بس کوچک شده و بسان دهکده است که می توان هر دم و آن از دیگر ساکنان خبردار شد اما گویی این ابزار نتوانست انسانها را در راستای بهتر زیستن فرابرد . به او آسایش و لذت های جدید بخشد اما توانست قدری بر بعد انسانی او بیفزاید ؟ اکنون به لطف این ابزارهای ارتباطی می بینیم که در گوشه ای گرسنگی هنوز شلاق شوم خود را بر گرده زنان ، کودکان و مردان نوازش می دهد و در گوشه ای دیگر انسانهایی که از فرط شکمبارگی به دو صد عیب و بیماری دچارند . گوشه ای را در جهالت های فرهنگی خویش به امان خدا رها کرده اند و او را با قتل و خونریزی دلخوش ساخته اند . محافلی که دارند برای همه تصمیم می گیرند و دنبال کسانی می گردند برای حاکمیت در مناطق تحت سیطره خود که نه فرهیختگی شیوه اقبال و گزینش آنها بلکه دریدگی و بی پروایی از هر جور و ظلم و بیداد.
چه خوب اجرا می کنند این نقشه شیطانی که انسانها را جهالت و نداری مادی و معنوی به استصال برند . آیا می توان به این انسان امیدوار بود ؟ نه از گذشته های دور خرد باستانی به جا مانده و معنویتی که محصول این دوراندیشی و خداباوری بود . آن گذشتگان تکنیک خود را همسو با طبیعت به پیش می بردن که زمین این تنها یادگار ماندگار خداوند برای انسان درد نداشته باشد و بهره زاید بر او ننهند ولی اکنو ن شاهدیم که طغیان و غارت درون وبرون این خاک سرلوحه بازی جنون آسای بشر شده است.
بیندیشیم و دنبال راه حل باشیم که چگونه می توان جامعه ای انسانی داشت ؟ چگونه می شود مرزها را به کنار گذاشت و در عین حرمت مردمان خود و رفع بدی های قومی و قبیله ای به برداشتی بهتر از زندگی رسید . چگونه می توان تجارب خوب انسانی از دیر و اکنون را با هم به مشارکت نشست و دنیایی بهتر برای خود و آیندگان هدیه داد.
...
پاییز رخت خود را بر زمین گسترانده است با هزاران رنگ بدیع که هر منظری در چشم انداز آن هویداست. گویی همه اکسیر طبیعت را جمع نموده که نشان از قدرتی باشد که خواب زمستان آشفتگی رویاها را در پی دارد و می خواهد که آخرین مشاطه گری خویش را به خلق ارزانی دارد و نهیب آخر باشد بر فراموشی عشق و زندگانی که مرگ را در پستوی دالان ذهن در آخر به بار آورد. اما مرگی که بازش بهار است و نوید جاودانگی . که این نه دور باطل که عین نور و زندگی مجدد است.
فصلی که بر گذرگاه زمین و آسمان نشسته است تو گویی که ترنم نسیمی می تواند این راه طولانی را به ذکر یادی و آوای خیالی برجهاند به دوردست ها و عجیب نیست که باشندگان راه معنا این فصل را بسیار دوست می دارند.زمین به مهمانی آسمان نشسته است. اولین جرعه های نوشین باران بر کام زمین تفتیده می بارد که این عطش بی پایان را سیراب بخشد. روح جان است که از بازیگوشی و عطشناکی تن خسته است و وادرنگی در هزارتوی خود می برد و می جوید زادن خویش را بر قراری که به فراموشی سپرده بود.
فصل علم است و خردورزی که بوی برگ ها و خطوط سیاه جواهر نشان روشنی از دانستن ها و شوق فراگیری و طغیان بر علیه جهل بود و چه انتخاب پسندیده ای بوده آغاز دوران تحصیل. که معنای اندیشه با مفهوم این ماه و فصل به مهمانی خداوگار دانا رفته است.
کاش که این بی تابی درمان نیابد که همیشه به راه بادیه رویم و طلب کنیم دانستن را نه بشنویم که این روزها هفت میلیون نفر از نوباوگان این سرزمین از تحصیل گریزان شده اند که دلیلش یا نبود نان شب است و یا نبود مکان علم آموزی یا شوق و انگیزه دانستن که این خواسته و تمنای دیوان وددان است .که ظلمت شب سایه افکند بر ذهن مردم و جهالت حاکم باشد بر مناسبات انسانی که آن شب پرستان نعره سرمستانه سردهند بر خاک نادانی ها. که اولین گام انقیاد مردمان از ندانستن وتکثیر جهل است که استحمار در پی ان دوان می آید. که آنها ذهن و مغزهای خسته دوست دارند . آنها حماقت تو را می پسندند و بر تو هورا می کشند .این ناسپاسی بر این خاک غریب است که نور می خواهد و آگاهی و جسارت امید. بیاموزیم که بر ما حرمت دارد این خاک پاسش داریم با دانستن بی پایان م مبارزه با جهل و نابرابری و امید به روزی که آزادی را ارزانیش بخشیم که همیشه انگار تقدیرش اسارت بوده است.
...وای اگه خون سیاوش دامن شبو بگیره
اگه باز به زخم رستم سهراب قصه بمیره
وای اگه درفش کاوه بشه باز خنجره ضحاک
اگه باز از تخت جمشید خسروی بیفته رو خاک
وای اگه کمون آرش بشکنه به دست کینه
وای اگه دوباره شیرین مرگ فرهادو ببینه
دیگه از غرور این خاک چی می مونه
واسه بچه های البرزچه کسی قصه می خونه
کاشکی از بغض دماوندخون نشه قلب ستاره
کاش نیاد روزی که مهتاب توی کوچه پا نزاره
کاشکی از چشمای مجنون خواب لیلی رو نگیرن
کاش فرشته های عاشق توی آسمون نمیرن
غم سردارای جنگل به دل خزر می مونه
دوباره خروش کارون قلب شب رو می سوزونه
چشمای معصوم زرتشت از یاد ارس نمیره
قلعه ها میریزن اما بغض بابک نمی میره
شب از نیمه گذشته خستگی کار روزانه به خستگی هزار ساله و زخمی که بر گرده های این خاک فتاده گره خورده و متن ترانه مردمی فوق التیام بخش این خسته جانی می شود و ناآگاه یاد دوست عزیزم مهندس سعید اردشیری افتادم که چند روز است که سوالاتی طرح کرده از مطالعه مطالب وبلاگ.
سوالاتش شخصی و مربوط به روزگاران دیر و دور می شود که بیست و چند سال از آن میگذرد که شاید ده سال آن از هم به دوریم و دلهامان چه بسیار نزدیک. او مهندس عمران است و نمیدانم سد می سازد یا پل و من خبرنگار روابط عمومی شرکت نفت شده ام مثلا. که مشاغل ما هیچ اهمیتی در دوستی ما ندارد و آن شبها که ابتدای سال 1370 با نوشته های دکتر داریوش شایگان آشنا شدیم به نوجوانی .و آغاز دهه ای که برای خیلی ها استفاده از فضای شاد و سرخوش پس از جنگ و شادی ایام شباب و ما سرخوش به نوشته های سروش و شریعتی و شایگان و حسن زاده آملی که انگار جنس خوشی ها از نوع دیگر بود و هیچ پشیمان نیستیم از آن ایام که روح ما را زخم بخشید و حیران ساخت و به در و دیوار بی هویتی و گشتن و نجستن کوباند که این مهترین ودیعت جوانیمان بود.
ما کیستیم من کیستم چرا درمانده ایم ایراد کار کجاست . به گذشته رجعت می کردیم گذشته تبلور نور و خرد و روشنی بود در پستوی درازنای تاریخمان .دینمان هم که کاملترین بود.پس چرا این همه فاصله با دیگران . چرا خود ودیگری شده این روزها ما . چرا پیرامونی شدیم. جهان سوم توسعه نیافته که همه رنگ و بوی تحقیر و عقب ماندگی داشت. چرا دیگر حتی مردمانمان حاضر نبودند که از خوان بی کران معنوی گذشته ارتزاق کنند و طبعشان نیز به پیتزا و ماکدونالد سمت و سو یافت و سفره غرب آنها را فریفت؟
چه شب ها که تا طلوع صبح گفتگوی ما به بحث های جانفرسا به صبح رسید. چه غروب های پاییز که نشئه خنکای آن می برد ما را به دوردست ها که تا یگانگی طبیعت و مافیها کشاند و دمی و آن وحدت با خالق را لمس حضور داشتیم.
تو رفتی مهندسی عمران خواندی و من عاشق شیمی بعد از چند ترم این عشق را به مغاک بردم و قبله جانم عوض شد و شعر و ادبیات و فلسفه انگار درمان دردم بود.تو برنده شدی که درس را به پایان برسانی اما من شجاعتر بودم و این ذهن کولی را به تجربه های بسیار سپردم و بد و خوب را مهمانش کردم. خدای من ابراکساس شد در جوانی که دو وجه الهی و شیطانی را توامان داشت.من دمیان هرمان هسه شدم و دیگر احساس ناتوانی نداشتم و از این دوگانگی ها به وحدت رسیدم .نویسنده ای که هنوز به یادش هستم و با من است همانطور که فاوست گوته هنوز در من زندگی می کند. گرگ بیابان شدم و تنها و انزوا که سرخوشی های زندگی را بسیار تجربه کردم و لی این کفایت نکرد.
باز هوای ددین و آیین داشتم و این بود نیز ادامه گفتگوهای ما که اکنون از هم به دور بودیم. کریشنامورتی بود که طعم زیبای بودا را به کام جانمان جاری می ساخت. مسیح در کنار علی و محمد نیز با ما بود. همه دوستانه و در یک هماوردی متافیزیکی شانه به شانه بودند و نه سر خشم و دشمنی بود که مهر بود و مهربانی و ما کسالت و ملالتی از این بابت نمی دیدیم.
هوای شاعرانگی به سر زد و عاشق شدیم به گنج بی منتهای ادبیات که دریای خروشان مولانا هر دم به سویدای جان طلعتی خجسته می بخشید. حافظ در مینیاتور بهشت غزلهایش حوریان معنا را در دالان ذهن مهمان می ساخت . بزرگ طوس ما را به پهن دشت خیر و شر و مبارزه مدام آن فرامی خواند که هم در گستره جان به مبارزه با اهریمن برخیزیم تا به چکاد آزادگی برسیم. سهراب با نگاه لطیف و طبیعت گرای خویش هر سنگ و سبزه ای برایمان زنده می کرد و نفس های آنرا به شامه جان حسش می کردیم. آنیمای شبانه ما را غزل آموخت که این از دکتر یونگ آموخته بودیم. که می خواستیم با زن درون آشتی کنیم و دو وجه اثیری و لکاتگی آنرا به آنی در رخوت تن و جان به دست آوریم.
سروش یادمان داد که حامل سه فرهنگ هستیم .ایرانی اسلامی و غربی. و ما بی توجه به این آموزه سرک کشیده بودیم به هر سه و از هر کدام نیز خردکی خوانده بودیم و بعضا احساس .آرمان ما کسی مثل سهروردی بود که در زمانه خویش فرهنگ و خرد باستانی و خسروانی را به اندیشه ها زلال اسلامی گره زده بود . غربت غربیه تنها در محدوده جان بود ولی غرب جغرافیایی اکنون مستولی هر روزنه هستی بود از ریزترین ها تا عظیم ترین کهکشان ها سوژه شناسایی بود.ولی ما از او جلوتر بودیم و یک فرهنگ جهانگیر دیگر به آن افزوده شد و آن هم فرهنگ غربی بود که اندیشه و سبک و سیاق زیست آن برایمان جلوه و معنا یافته بود .
خوب می دانی که سیاست بازان در هر دوره ای چه استفاده های ناروا از این سه حامل فرهنگی داشته اند و این تثلیث را دو وجه آن اغفال داشته و با یکی مغازله داشته اند که حاصلش را می دانیم در رفتارهای دو سوی افراط و تفریط . مرده باد و زنده باد و انکار بخش بزرگ از هویت فکری و فرهنگی. که خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
سعید جان گفتی که وداع کرده ام با آن دغدغه ها و از نوشته های وبلاگ که در حرمت نهی به فرهنگ شهادت که مردان مرد چون همت و باکری ها یادگار آنند و عجیب بود برایت و نگرش آن را داشتی که هنوز هم گرگ بیابان هستم و سرمست هایدگر و پوپر. درست می گویی هنوز همه آنهارا دوست دارم ولی این خون سیاوش از رگ های همت ها و باکری ها و احمدزاده هاست که بر خاکستر ققنوس وطن زندگی بخشیده به ما و من ناسپاس نیستم در بیان این حماسه که این کمترین کار ما هست.
جای تعجب داشت که از صاحب عصر (عج) بگویم. مگر نه عمر خویش همیشه در پی عدالت و مهربانی و برکت برای سفره همه مردمان جهان از هر رنگ و قوم بوده ایم. و نه مگر این از آموزه های دینی و ملی ما هست که کهن دین ما این باور دارد و دیگر مذاهب و آیین ها که در پی فرسودگی و تباهی اندیشه بشری از کثرت گناهان و زیستن در سایه سار ظلمت در طلب نور است و منجی که هر کسی به اسمی می خواندش و این هیچ عجیب نیست از بشر که بایستی روزگار شادی و بهجت درونی و حرمت انسانی حاکم باشد نه زور و تهدید و کینه و نفرت و دشمنی و من نیز از این مستثنا نیستم. تو هنوز باور می کردی که جهان کافکایی با من قرین است اما فاصله آن تنهایی و بی کسی از این امید و باور به روشنی آینده از زمین تا بی کران است.
راستی بگویمت که همکاران هم کیانند . رضا احمدزاده فرزند شهید سردار هشت سال جنگ که با خون خویش ضمانت سرافرازی ایران را ضمانت نمود . مردی از تبار سیاوش. صبحها که می بینمش غمی سنگین بر چهره معصومانه اش مستولی است و این درد جانکاه دمی حتی در خنده هایش رهایش نمیسازد. مادرش شیرزنی است که چهار فرزند رابا آموزه زینبی بزرگ کرده و همیشه در کنار آنها بوده است و هم پدر بوده برایشان هم مادر. همکار دیگرم علی موذنی است او نیز فرزند شهید است و همین حکایت و زخم نبود پدربر رفتارهایش هویداست و مظلومیت خاص خودش را دارد. دیگری رشید امیدیان هست که دو برادر رشید خود را نثار این آب و خاک کرده و داغ این جوانان همیشه با اوست و مادرش همیشه در کنج غربت دوری از این دلداگانش بی تاب است.
محمد حداد هنوز نبرد دشمن کین در سینه هایش جاری است . یادگار دشمن دون هر روز گلبولهای خونش را به مبارزه می طلبد او جانباز شیمایی است و هیچ کلامی نیست که به او تسلی بخشیم جز نگاهی مهربان و گفتن کلمه برادر به او که از برادر به ما نزدیکتر است. و دو جانباز دیگر که قصه های شبیه این عزیزان دارند . آری سعید عزیز این محیط ناجوانمردانه است که حرمت ننهیم و پاس نداریم و نبینیم دردهایی که آنها می برند که هیچ امتیاز و پاداشی نمی تواند این کمبودهای معنوی را برای آنها جبران سازد.
آری برادر من هنوز ایرانی هستم که هر سه فرهنگ در من زنده هست و هیچکدام را به دیگری رجحان نمی دهم. هنوز چون کودکان کنجکاوی دارم و سوالات بی شمار . روزمرگی نتوانسته سوالات مرا به ستوه آورد.من هنوز نوشته های سوردال را بیشتر دوست دارم چرا که واقعیت چندان به مذاق دلم نمی آید و شکافتن نادیده ها آرزوی من است. سینمای مهرجویی که سال 69 شناختیم اکنون همان نگرانی هامون با من است . هنوز علی و ابراهیم در من زنده هست. هنوز وقتی به زیارت امام رضا میروم فارغ می شوم از دنیا و غم غربت آن . این سالها سینمای دیوید لینچ پولانسکی کیشلوفسکی جیم جارموش و بونویل را دوست می دارم. تازگی هم سه تار کار می کنم آن سازی که نغمه هایش سحر و افسون جان است برایم.
نمی دانم از این پریشانگویی چقدر جواب سوالات تو را دادم و آیا قانع شدی یا نه. باز از ایران میگویم . یادی کنم از دیگر دوستانم . احسان زادسید عزیز همیشه یک دوجین کتاب جدید خریده و آمار تازه های نشر را به من می دهد و برنامه کنسرت ها. او زاده شوش است آن کهن دیار آریایی که نشانش در احسان بسیار است. سیامک از دیار بابک و آذربایجان سرفراز است که بزرگان دین و اندیشه چون شایگان و طباطبایی و آخوندزاده هست و آیت ا.. سید علی قاضی که بسیار دوستش می دارم و آرزمند آن هستم که کاش در زمان آن بزرگوار می زیستم که مریدش باشم.محمد خوش تیپ و احساساتی که نگاه لطیف و ظریفی به زندگی دارد و مهندس است و این روزها نیز با حس هنری خود معماری داخلی ساختمان می خواند که جان بخشد به فضای درونی خانه که جای آسایش باشد و مهربانی. و شرکتی هم که متخصصان نفتی بسیار دارد و افتخار بزرگی است همکار بودن با آنها.
اما دلتنگ دوستان قدیم هستم هنوز که یک عالمه مهربانی و صمیمیت بود . هیچ وقت نه کدروتی بین ما ایجاد شد و نه حرفی از جنس بدی که همه از نور و روشنی . تو بهنام و صمد که چه زود گذشت آن دوران. شاید نسل ما که بیگانه بود از این فضای مجازی فرصتی باشد که از این تارنما از حال و روز هم باخبر شویم. دوستتان دارم ایرانی ساده و صبور. که هر شهری نشانی از بزرگی در خود دارد. فارس خودمان که سرزمین رزم و بزم است هم کورش و داریوش جان سترگ خود را بر قوام این دیار گذاشتند و جاودانه شدند و هم نفس قدسی حافظ و سعدی حافظه فرهنگ ایرانی خواهد بود. جنوب با مردان دریا دلش چو رییس علی دلواری. شمال سردار میرزا کوچک خان و روشنفکران بسیارش . خراسان بزرگ که بزرگ مرد طوس بانی فرهنگ پارسی است و جاوید ابدی . نیشابور که مامن عشق است و عشق و خیام و عطار. غرب با دلاوران کرد که ایرانیان اصیل هستند و همچنان مرام آریایی دارند . زاگرس نشینان لر با دلهای رئوف و مهربانشان. و همچنان نوای این ترانه آغازین با من است که ایران و ایرانی را دوست بداریم.
...
رمان *یوسف آباد خیابان سی و سوم* از سینا دادخواه جای تامل بسیار دارد. در ابتدای داستان که وارد می شوی حکایت جوانی است که زندگی او بر اساس مد و برند میچرخد و تعبیرش از شهر جا و مکانی است که به پاساژ ختم می شود .یک داستان تهران که مکان ها جز برای یک فرد تهران غیر قابل فهم است. که از رهگذر شخصیت ها ، این مکان ها و نحوه سلوک و مدارای با هم نمود پیدا می کند. برای من که از تهران جز میدان انقلاب تا چهار راه ولیعصر را کمتر دوست دارد ، این کتاب در ابتدا برایم راهنمای بازدید از مکان ها و نقاط تهران بود که ندیده ام . دیگر آنکه یک نسل سومی نویسنده کتاب است و این جای خوشوقتی بود که با دیدگاه و جهان بینی این نسل آشنا شوم .
سبک روایی دستان نیز جالب به نظر می رسید ولی با خواندن یک بخش کتاب از همه پیش فرض های مثبت درباره آن مایوس شدم . اماحکایت کلی داستان ، سامان، لیلا، استاد نجات و ندا راویان چهار فصل این رماناند. نویسنده در هر کدام این فصلها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت میکند. سامان که عکاسی خوانده و در رویای جهانی به سر می برد و امیدوارم که روزی عکاسی معروف و معتبر شود.
لیلا زن حدوداً چهلسالهی که زادگاه فرهنگی او مذهبی و پدرش از هیات امنای حسینه ارشاد است و جایی که اندیشه های انقلاب اسلامی با سخنرانی های دکتر شریعتی و مطهری قوام یافت و او در جوانی رفت و آمد به این مکان دارد و تفسیر نهج البلاغه از آبشخورهای فکری او. فصل سوم روایت فردی از خانواده سلطنت طلبان سابق که تیغ انقلاب شاهرگ دو دایی او را نوازش کرده و نفرت آن در سینه مادر روای این فصل سنگینی می کند و از هرفرصتی لیچار نصیب سردمداران این نظام می کند. فردی که در جوانی برای ادامه تحصیل به امریکا می رود و بعد از سالها به ایران می آید و اکنون استاد زبان هست و دنبال عشق سابقش که همان لیلای فصل دوم که تفاوت فرهنگی و دیدگاه دو خانواده مانع از وصال آنها شد.
فصل آخر نیز حکایت دختر دانشجویی به نام ندا که عاشق سینای فصل اول و استاد نجات فصل سوم است که این سامان نیز عشق شوریده سری به لیلای فصل دوم دارد و لیلا بی خبر از آن .اینها در یک مهمانی در مهمانی شب یلدای استاد نجات همدیگر را می بینند و ندا ناپرهیزی نموده و شماره به سامان می دهد و همان شب در مراجعت به منزل و سوار بر ماشین لیلا درد دل می کند و از علاقه اش به استاد زبان که همان نجات باشد می گوید که این استد نجات عشق قدیمی لیلاست. لیلا استاد نجات را خبر می کند که شاگردت عاشقت شده و به گونه ای او را از سر خود واکن. که موفق می شود و این عشق مسیرش به سوی سامان هدایت می شود. و آنها در پایان با خوشی و سلامتی هر دو دلداده به وصال خویش می رسند. شیوه روایتگری داستان روان است اما درون مایه و شخصیت پردازی ها بسیار جای سوال دارد که چه بسیار سطحی و کم عمق می باشند .
برای ما که خردکی از کودکی خود را در نظام گذشته زیسته ایم و در این همه سال تلخ و شیرین بسیار دیده ایم و جایگاه نسل دومی را به خود اختصاص می دهیم ، این کتاب پیش فرضی بود که از دید و نگاه یک نسل سومی به روابط انسانها بنگریم . در بخش اول آقای عکاس که رویای جهانی شدن دارد سمت و نگاهش در جلوه های مظتاهر تمدن سوق پیدا می کند که محصولات آن برایش جلب توجه می کند. و آگهی از فروش مدل های جدید از نان شب واجب تر که امروزی باشد و از قافله تمدن عقب نماند و همه راهها به پاساژها ختم می شود که شهر شهر فرهنگ است و از همه رنگ. دیر بجنبی امل هستی.
جایی می توان ادعای جهانی شدن داشت که فکر و اندیشه و معیار جهانی نیز حاکمیت داشته باشدو از برزخ سنت و مدرنیته گذشته باشی تا به بهشتی زمینی فاوستی قدم گذاشته باشی. که هم پیمان ابلیس شده که سعادت را در همین زمین جستجو کنی و در این اندیشه مدام با تو باشد که در انتها عفوت پذیرفته شود و رحمت حق شاملت شود و رستگار شوی .اینجا نه از عقل دکارتی در شخصیت خبری هست و نه عشق مولانا در سویدای جان موج می کند بلکه ظاهر آن فرهنگ جهانی حضور دارد که بروز بیرونی آن در مارک ها و نشانهای مصرفی تجلی می یابد.
تذکره ای نیز بر این لازم است که این حاکمیت عقل نیز دارد از آن فرهنگ رخت بر می بندد و اسطوره ها که دمی ناخودآگاه بشر را رها نمی سازد ، سر باز میزند و آن نیازهای معنوی که ساحت روح و سهم جان است . و این را در پذیرش هر چه در فرهنگ های پیرامونی است می توانیم ببینیم که برای روح غربی جاذبه نشان می دهد. گویی این سرنوشت عقل هست که با آغاز تمدن جدید که خدا به تعطیلات فرستادند به مرخصی فرستند که مجال بازیگوشی برای روان انسان فراهم شود.
اما به داستان که رجعت کنیم این داستانی است که در تهران می گذرد و نمادهای آن هم پاساژ و بوتیک و خیابان هایی است که اگر گذرت به این شهر نیفتاده باشد همه مکان ها نامانوس و کل داستان نامفهوم می شود و نویسنده خواسته مخاطبش گویی تهرانی باشد و آن هم قشر متوسط رو سوی بالا و صد افسوس اگر این حکایت احوال این قشر و این شهر باشد که چه بی مایه فرضش نموده و توهینی بزرگ محسوب می آید.
فصل دوم با حکایت زنی آغاز می شود که در جوانی عاشق حامد است که با تفاوت فرهنگی دو خانواده مانع از ازدواج آنها می شوند یکی خانواده ای به قول معروف طاغوتی و دیگری انقلابی و مذهبی . مادر حامد بیزار از نمادهای مذهبی که چادر یکی از آنهاست. او که دو برادر خود را در اعدام های انقلابی از دست داده وقت خود را در ویلا با دوستانش سپری می کند و سرگرمی آنها ورق و پوکر است و دشنام به هر که آن زندگی اشرافی را از آنها واستاند.
لیلا اکنون در میانه عمر است و پس از خروج حامد از کشور ازدواج می کند و چون عشق او معطوف حامد بود ناموفق است در زندگی مشترک و جدا می شود و تنها در خانه ای اجاره ای در شمال شهر خاطرات عشق دیرینش را هر روز مرور می کند. که پس از سالها حامد به ایران می آید و این عشق شعله ای دوباره می یابد و بانی امید به زندگی لیلا.
فصل سوم داستان حامد است که پس از ناکامی در وصال به لیلا و رفتن به فرنگ اکنون استاد عکاسی است و پس از تصادف و مرگ پدرو مادرش به دیار رجعت می کند.در این بازگشت استاد کلاسهای زبان می شود و یکی از شاگردانش عاشقش می شود. او بی خبر از این دلداگی یک طرفه از سوی عشق سابقش لیلا که در مهمانی شب یلدا این شاگرد نیز حضور دارد مطلع می شود و مترصد فرصتی که منعش کند از این عشق خام که چه زود هم دست می شوید از عشق به استاد. در سوی دیگر او عشق دیر و دورش لیلا را می یابد و شور زندگی آغاز می کند.
فصل آخر حکایت نداست که معرف و نماد نسل جوان ، تحصیلکرده و دانشگاهی است که شخصیت پردازی آن سخیف است جایی که دست روزگار خانواده اش را در سنین خردسالیش به یکی از شهری بندری پرتاب می کند و برادرش به تعبیر مادر تحت تاثیر محیط نامساعد بندر ناباب می شود و پدر نیز که همیشه آرزوی ساخت مستندی درباره طبیعت دارد و چون این فیلم هیچگاه ساخته نمی شود این سرخوردگی بر او مستولی می شود که حتی می خواهد طبیعت را به نابودی کشد و چهره موزون آن را دگرگون سازد که چرا پدرش نتوانست فیلم مستند طبیعت را بسازد و او که مهندسی عمران است می خواهد این خشم را فرونشاند با دگرگونی چهره طبیعت. برادر او نیز که اکنون یک ساقی عرق و عربده کش محل است مایه سرخوردگی او . که حتی حاضر می شود مسیری طولانی برای تحصیل دبیرستانش برود که این لکه ننگ برادر را به رخش نکشند .
اینجا نیز نوعی نگاه تحقیر آمیز تهران –شهرستان هویدا می شود که از هر دو سو نازیباست . مادر این کج روی را به حساب محیط شهرستان می گذارد و عجیب آنکه که بعد از چند سال و مراجعت به تهران ،شخصیت او تحت تاثیر تهران خوب ، قرار نمیگیرد که اصلاح شود و در آخر یک قاتل فراری می شود.
ندا پس از واپس زدن عشق به استادش ، اکنون عاشق سامان می شود و برای دیدار او بی تاب است . نکته اینکه حتی این فرد تحصیلکرده و با فرهنگ برای خرید کادو که کتاب باشد ، دست به دامن کتابفروش پیر می برد گویی خود نه نویسنده و نه کتاب دلخواهی دارد و می شناسد و حتی پس از انتخاب کتاب توسط کتابفروش ، نگاه به این انتخاب نیز نمی اندازد. که چه محتوایی دارد.
این نگاه نسل سوم ، شاید چندان زیبنده تهران نباشد که مردمان نیک و با فرهنگ درآن زندگی می کنند نباشد. نسل سومی هم اینقدر سطحی نباشند که آنها دغدغه های بسیار دارند و از این علی بی غم ها نیستند و این معطوف شمال یا جنوب شهر نیست . که خود نویسنده جوان نیز با کمی درنگ و مطالعه می تواند شخصیت های قوی تری خلق کند که در سطح و ظواهر بمانند که ترس ، تردید ، شک و همه خواستهای خود را بر پهنه داستان متجلی سازند. نسلی که شور زندگی دارد و زندگی نیز همین مد و پوشاک و پاساژ و خرید نیست . و در اطراف خود این جوانان پرشور و پرشعور بسیار میبینیم و ای کاش کمی بیشتر به این جوانان می پرداخت تا اینکه شخصیت ها اینقدر خام و ناپخته و سطحی باشند.
...
کتاب هایکوهای طنزآمیز اثر استیون ادیس با ترجمه رضی هیرمندی و مهرنوش پارسانژاد مشتمل بر شوخی و شوخی طبعی در شعر و چوب نگاره های ژاپنی است. که از طرف نشر چشمه منتشر شده است. این طنزهای بسیار عمیق و دلنشین و دل انگیز است. در زیر تعدادی از آنها آورده می شود.
خون مشترکی داریم
اما نسبتی با هم نداریم
پشه نفرت انگیز!
*جوسو*
از عروسش که حرف می زند
در لحنش
ادای اوست
*ناشناس*
تا به زبان می آورد
" زن ها همه ..."
دور و برش را می پاید
*ناشناس*
به جان می کوشد
منطقی باشد-
مست
*میته *
چندان پرجاذبه نیست
که زنش را
نگران کند
* ناشناس *
سرگرم خواندن آیات مقدس-
تنها لبانش
مشغولند
*ناشناس*
در صف خرید بلیط
یک سال کوچک تر می شود
فرزند ما
*سی ئون*
پاییز می گذرد-
تنگ در آغوش می گیرم
زانوهایم را
*تایگی*
پرنده از قفس پرید
بس دلشاد
سخت به درختی خورد
* ناشناس*
دنبالش می کنند
در مهتاب پنهان می شود-
کرم شبتاب
*ریوتا*
سراسیمه می شود
آن گاه که کلاهش از سر می افتد-
مترسک
*بوسون*
چنان نگاه می کند
که خیمه و خرگاهی شاهانه دارد انگار-
حلزون
*ایسا*
هر دو یار سبیل دارند-
گربه های عاشق
* رای زن*
گربه های عاشق -
از هم جدا شدند
بی هیچ آدابی و ترتیبی
*ایسا*
...