فاوست

بهاران مدام باد

شادی و سرمستی و بهجت مردمان را طلبیم به آغاز سال نو و جامه سبز فرودین . چند رباعی از خیام یا منتسب به او مناسب این حال

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت

پیش آر قدح که باده نوشان صبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت

************************

گویند که فردوس برین خواهد بود

و آنجا می ناب و حور عین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

************************

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله رخی اگر تو را فرصت هست

می نوش بخرمی که این چرخ بلند

ناگاه تو را چو خاک گرداند پست

************************

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩۱/۱/۱۳ |   | پيام هاي ديگران()

مشت و صحنه

لواشک بسته ای هزار ، 10 خودکار هزار ، 24 پاکت نامه هزار و کارت تلفن. بساط    دست فروشی سیار جوانان در متروی تهران . هر کدام با کیف یا پلاستیکی مشغول فروش اجناس خود هست و واگن ها را تا اخرین زمان ممکن طی میکند که اگر میشد اسم آنها را به جهت این جابجایی و پیاده روی در کتاب گینس ثبت نمود همچنین اعجابی از گذران زندگی با این اجناس که چگونه قوت لایموت آنها و هزینه های سرسام آور کلان شهری چون تهران را تامین می نماید.

قطار سیاهی زیر زمین را طی می کند تا به ایستگاهی در شمال شهر می رسد. آنجا که برج و باروها سر به فلک می کشد و بی نیازی مادی نخستین گام اسکان در این مناطق . آن دستفروش که رو سوی نیاز به دستان مسافران داشت که کرم نمایند و کالاهای او را بخرند تا نان شبی بر سر سفره برد تا نان مادر و خواهران را اندک تسلایی بخشد . در این نقطه شمال شهر اما  همچنان فراوانی نعمت است  و مهربانی و تمیزی  که لایقش هستند . اما او را چرا نباشد حظی از این بسیار.

با این همه غرور و سربلندی خویش را نمیخواهد ارزان فروشد و به این پیشه خود نه اینکه افتخار کند بلکه آنرا چو نان حلال دارد دوست تر دارد که از راه حرام روح و روانش را آلوده گناه سازد که باورش بر عذاب و عقاب اخروی است.

همین چند وقت پیش بود که هنرمند گرانقدر جناب فرهادی ، در به  تصویر کشیدن زندگی این سادگان صبور و دچار چنگال بیرحم زندگی توانست برترین نشان سینمای جهان را به خود اختصاص دهد که او نیز با اندک سرمایه و فضا و حجم بسیار سنگ اندازی و گیر و گره توانست ماهرانه زندگی این قبیله را به تصویر کشد که نشان دهد صعوبت معیشت آنها را به زیر پانهادن باورها و اعتقادات ممکن نمی سازد.

زآنسو نیز پیوندهای خونی و علقه وطن را با همه دوگانگی ها که از هر سوی بر او هجوم آورده  و او بیزار از دروغ و ریا که ریشه در دیرسال باورش دارد که راستی و درستی آموزد و به کار بندد ، اما چه باید کرد که چمبره دروغ ریشه های فرهنگ او را به صفرا می کشاند با اینهمه از رفتن به سوی دیاری که مدینه فاضله برای فرزندنش باشد  سرباز میزند. و همچنان این تنیدگی سنت ها و نوآوریهای دنیای مدرن در او پیچیش روحی و رفتاری ایجاد می کند و با اینهمه خدا و باورش را از دست نمی دهد چرا که برای او مدرنیته با مرگ خدا آغاز نمی شود او در این مسیر آغازگر نبوده و اگر می بود ، بازش هوای وداع با محبوب ازلی نبود. این پیچیدگی روحی و رفتاری را می توان در هموطنانی دید که در مهد مدرنیته زیست می کنند اما سفره ابوالفضل برای حرمت به این خاندان مهیاست.

در این همه سال مرارت های داشتن یک کشور انقلابی را به خود هموار نموده و تعبیر تبلیغات آن که بودن در صحنه ها و کوبیدن مشت بر دهان دشمنان را همیشه لبیک گفته است. گویی بودن او تا جایی لازم است که مشت زند و فریاد بر سر ایادی شرق و غرب که امروز یک قطب بیشتر لباقی نیست بکشد امید که فردا نیز این تمام شود و تاریخ تجربه بی طبقه و رفاه و آزادی مطلق را نوید دهد. او بی تفاوت به دعواهای سیاسی که برای دور هم جمع شدن نیاز به اتحاد دارند که قدرت را تقسیم کنند و پایداری می کنند در برابر دیگری ، یادشان می رود  که این جوان و این مردم بوده اند که به پاسداشت حرمت وطن و دین خود آنان را بر مصدر کار قرار داده اند و بیگانه ستیزی و گریز از تسلط غیر به آنها روی اعتماد نشان داه اند .

چه تلخ خواهد بود فرو ریختن دیوار باور ، آنگه هیچ ستیغ و نیزه ای توان مقاومت در برابر اراده ها نخواهد داشت . این را به حاکمان خویش می گوید همیشه به بازیگردانی آنها در صحنه حاضر بوده است  با خود می گوید مباد آنروز که اعتماد و باورهای او به بازی گرفته شود  . این قطار به ایستگاه آخر خواهد رسید و معلوم نیست چه کسانی باید پیاده شوند.

 

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ |   | پيام هاي ديگران()

رقص در ساحل

پیرمرد ماهیگیر به دریا میزند با هزاران امید که روزش را به نیت کسب روزی حلال خود  از دریا طالب است. این حکایت دیر سال اوست که با تلواسه های روز و شب ، باخروش دریا میجنگد یا به مهر آن می آویزد. اوج و حضیض دریا تو گویی راز و رمز درازنای عمر بشر است که همه قصه  را برایش زمزمه می کند که آنی بودن هست و آنی نبود. و او همین لحظه را می ستاید که به او قدر بودن را می دهد و او پاسداشت این موهبت الهی . به پاس آن نیز سرخوش و شکرگزار و نوای ساده و همگام با حرکت امواج این یکانگی با طبیعت را فریاد می کشد.

بر بستر این فرهنگ و طبیعت است که نوع رفتار و کردار مردمان متفاوت می شود از دیگر خوانش های فرهنگی دیگر . ساحل نشینان صبور بوشهری همخو با فرهنگ دریا هستند . بیگرانگی به یادش می آرود که این یادگار مامنی است که اندکی را بر نمی تابد. بخشندگی ، زلالی ، صفا ، خروش اما ساکت و صبور هر یک درسی که در کوره روزگار او را تفتیده حوادث خویش می سازد. و این گداختگی را با تردامنی احساس آب دریا تسلی می دهد. احساس که نمادش آب است که همه این چندگانگی ها را در خود دارد مهر و کین ،  خشم و صبر ، شادی و غم . سهل و دشوار . و روایتگر این عمق  فرهنگ نیز نه کلام ، که سودای نوای موسیقی هست.که همه شادی و تلخکامی را بر بال پرنیان موسیقی هموار می سازد.گروه موسیقی لیان از این دیار نیز بهره ای از این فرهنگ ، روایت گر خاطرات و خطرات این قوم است.

این گروه به سرپرستی محسن شریفیان قطعاتی چون دی زنگرو ، دلشوره ، نی مه ، بارونی ، تینا ، جنگ نامه ، عشق و دریا ، سی ناخدا ، شاهنامه خوانی و خیام خوانی با سازهای نی انبان ، دمام ، دایره و سنج ، تمپو ، دایره ، بوق شاخی و عود در سالن تئاتر شهر اجرا نمود.

قطعه دی زنگرو آغازگر این بزم موسیقایی بود که بر باور و آیین های عامیانه مردمان این دیار حکمفرمایی می کند که زمین و آسمان در ضیافت اسطوره ای مرزها را زدوده است. وقتی که دریا خشمناک ،  یک روایت و درخواست و تمنا وقتی که چهره زیبای ماه برای دم و آنی گرفته می شود بی توجه به قانون فیزیک ، باز این خوانش اسطوره هست که در ناخودآگاه بانگ می دارد که رهایش سازید زیبای مرا. که رهایی او تمنای  من است.

آن دریای بی نهایت که رزق و روزی مردمانش است اگر  سفیران  خود به   سوی آسمان رهسپار نسازد تا  تطهیر شود و رنگ و بوی خدایی نگیرد و رحمت شود بر زمین تشنه کام مردمان و حیات ناممکن است. وقتی که باران از دستان خدا بر دامان طبیعت بارش نکند باز صدای سویدای جان به بانگ موسیقی است که می طلبد آمدندش را .

این همه با دست افشانی و ضربآهنگ خود همراه است.گرچه ترکیب سازها ساده است و نغمه ها ساده تر اما این سادگی عمق و معنای به همسانگی ریشه های نخل های این مرز می رسد و سرافرازی آن .

فایزخوانی و شوریدگی که مرهون اندیشه این شاعر دشتستان بزرگ است که خیال طبع او به شیدایی پریان می رسد و معشوق او ناپیدای زمینی و آسمانی است که در این دو بیت می توان به عصاره شیفتگی آن پی برد

خداوندا دلم از دین بری شد 

اسیر دام زلف آن پری شد

پری دید و پریشان گشت فایز

پری رو هر که دید از دین بری شد

این شاعر دشت و دریا راهبر حدیث دلدادگی آن خطه بود و هست که در شادی و غم سراغ فایز می گیرند. اصلا فاصله مرگ و زندگی در زادبوم این فرهنگ دیوار به دیوار است. در شادی سنج و دمام هست و در عزا . هر دو ریتم و ضرباهنگ خود را دارند به تازه درگذشته هم که بدرقه اش می کنند با ساز ، و  می سوزند در درون ،  بازش می گویند منزل نو مبارک که گورستان آرامگه جدید اوست و همیشه به یادش هستند.

دیگر قطعه اجرایی این گروه به وطن پرستی و فضیلت پاسداشت آب و خاک است که این مردم در گذر تاریخ اثبات این فداکاری نموده اند که قیام مردمان تنگسیر شاهد مثال آن است.

پیرمرد به ساحل می آید با شادی از دیدار یار و صید دل و رزق و روزی که سربلند باشد پیش اهل منزلش تا خسته جانی به در برد و به امید فردای دگر  دل به  دریا زند و این سبک و سیاقی باشد از دم غنیمتی و بهره از فرصت هایی که شاید بدست نیاید به گاه دگر.

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۱٢/۱ |   | پيام هاي ديگران()

هله عاشقان بشارت

افسانه عشق و جنون رفته زخاطر تاکنون

آن تک سوار قصه ها با اسب خود شد واژگون

خون بر دل دلدادگان خونین جگر آزادگان

قومی به غربت می کشد تصویر آذربادگان

ای چرخ افسونت چه شد الوند و سیهونت چه شد

بر تنب کوچک تا ارس کاوه فریدونت چه شد

صف را طلایه دار کو  آن نقطه پرگار کو

بر شهر آزادی دری بر قامت دیوار کو

شهنامه خوانی دیر شد سیمرغ در زنجیر شد

آرش کماندار زمان  آماج زخم تیر شد

بس عهدها بشکسته شد دیگر خدا هم خسته شد

در کارزار زندگی بازوی مردان بسته شد

فریادها بر باد شد فریاد زیر آب شد

ارابه سردار عشق افسانه ای در خواب شد

روز عشاق و این شعر شاید بس نابهنگام و بی تناسب . اما دریغ و درد که این حکایت و درد هزارها حکومت ضحاکان است. نای ببریده مولانا نای چرخش و طربناکی روح را ندارد انگار کنون که در تاریکی ظلمانی روح غوطه وریم. عاشقان چون حلاج بر دار حقیقت و زیبایی دم مسیحایی آنها را آزاد دلی را نمی یابد .

تاریک است و چنبره مرگ گلوی نازک آزادگی را فشرده و در انتظار شکستگی استخوان باورهای آن تا به کامش شراره نفرت افروزد و طلایه دار مرگ شود. ضحاک در خورشخانه روح خویش اندیشه ها را به مسلخ می برد و فرمان نادانی و فروپاشی نشاط و آزادی دارد.

بانگی می آید از دورها زخم ها کهنه سر بر می دارد به استقبال این آوا که نشانی از دوردست ها نور داشت و رهایی و آزادگی. در جایی که تعلیم اسارت و حقارت و وادادگی می دهند  اما انگار در نطفه خفه میشود. حکایت تاریک جانی و بردگی است و آزادی متاعی نایاب در این بزمکده مستان جاهل که ساتور جهالت بر هر شاخه نورس آزادگی طغیان می سازند که نفس ها بریده باد از هر نشاط و عشق. که رد آن را با کینه خموش می سازند آنها که غریزه مرگ و کوس نابودی آوای سکوت قبرستانی محفلشان است و رخوت میخواهند بشارت دهند و پوچی از هر شور و امید.

اما خداوندگاری که ودیعت آزادی به انسان به قیمت گزاف و رسالت دشوار بخشید در هر هولناک تاریکی تاریخی به دادش رسیده و آنگاه که عصاره جانش از ایمان صیقل یافت باخوانشی دوباره می سازد و نواختن بر سور رستاخیز و بشر در بزمگه های مختلف تاریخ این را به حافظه تاریخ برای آِیندگان بشارت داده است. یک نشان آن همین روز عشاق در فرهنگ مسیحی که حاکمان بد عهد می خواستند عشق را به قربانگاه نفرت برند اما امان عشق بسی بیش از این است که خون عشاق ناموس تداوم آن است. در فرهنگ مینویی ایران عزیز نیز بسیار از این روزهای نشاط و شور هست  . اما این بهانه باشد تا عشق ورزیم و نفرت به دور افکنیم و دوست داریم انسانیت و آزادی را و مام میهن که بسیار به عشق ما نیازمند است برای زادن بر خاکستر خویش این ققنوس جاوادنه.

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ |   | پيام هاي ديگران()

دستهایش

این نایاب ترین دستان جهان است که در هم آغوشی با جانم این صفا در را کلمات جویاست که وجیزه ای ناچیز تقدیم آستان بلندش نمایم. دستانی که می خواهد قداست کلمه را تعبیری دگرباره بخشد که در آ؛از نه کلام و کلمه بلکه او بود که هستی را معنا بخشید. شیواترین آوای جهان که جان از او پدید آمد.

در آغاز مهمانی خاک بی عشق باد که جولانگاه تهی بود تو بودی که رمز هستی را تعبیری دوباره بخشیدی و خلجان خسته کلام را به عطرافشانی معنا وادار کردی و آنگاه در پس شب ظلمانی سپیده صبح زاده شد.

باز خوب یادم هست در آغاز بزمگه هستی دستان تو بود که باده یکرنگی را به خداوندگاران عشق هدیه داد که تو تقدیر آن نگاهی بود که خداوند بر هستی عرضه داشت. تنها تو بودی که با مسیر آن دستان ظریف سمت و سوی فردوس و جنت را نشان دادی.

خرامان و چرخان در گوشه ای تو را دزدانه در منظر نگاهم بودی اما جسارتی نبود که به کلامی واخوانمت .اما یک لحظه نگاهت بر من افتاد و آن نگاه کفایت می کرد که تعبیر خواب هزاران ساله باشه که در نهانخانه جان رو سوی فراموشی داشت. نگاهت آن جنون الهی را زنده گرداند که ضیافت را بر سیاق دیگر بنگرم که وحدت و یگانگی در بودن و همگامی با نگاهت تو باشد.

خوب به یاد دارم شکوه غرقه شدن در یک نگاهت که برایم ذیقیمتی تر از هر هستی بود. در آن سرمستی که نشان از دوگانگی بود و فاصله و حزن و محن. تنها تو بودی و آن سلسله جنبان آن ضیافت که گویی خاطر آن بودن تو بود. همگی در تو به نشئه حیات می زیستیم. یک دم اندوه اجازت نظارت بر بال خیال نداشت.

اما گویی حیات شور و نوایی دگر می خواست از جنس جنبش و خروش و خنده های ملکوتی امروزینت.تا شادی افکند در گنبد مینو که امروز ترانه عشق را به فراموشی سپرده است. خدای را این فرصت به تو بخشید که ترنم آن ترانه را به یاد آوری به مردمانی که در بیغلوله قلبشان ردی از آن جشن را ندارند. این خستگی بی زمانی ناشی از فراموشی و نسیان بود و تو باید باشی که ابر نیسان را به دشت های تفتیده از بی کسی باریدن ورزی و امروز نمیدانم از کدام سوی بارش مهرت بر من است.

دیرترها را خوب به یاد داردی که بر شاخسار درخت زندگی گیسو فشانده بودی بر شب زلال و پرستاره خیال و باز دستان تو بود که عطر افشان رحمت بود و بخشندگی .نمی خواستی که در برهوت و تنهایی بی پایان روح گمت کنم. اما دستی دگر تقدیر را رقم زد و گمگشتگی را بر دوشم افکند که در هر پیچ میخانه ردی از تو جویم. تلخکامی این فراق را به جامی به دور افکنم و کورسوی امیدی که بازیابم آن دستان که تنها یادگارم توام بود.

در گذر هزاره ها و هزاران اندیشه بی پایان و سمج کاویدم تا فراموش کنم غم خود را و تو را در این سرا که عبوسی ساحت اندیشه هندسی حکمفرما بود بدست آورم اما تلخند تو بود که کلمات را شستشو می داد و نشانم می داد بی معنایی منطق آن باور تو در کلام نبود سیاحت و ساحت تو از نظرگاه و آستان دگر بود و مسیر را به بیراهه می رفتم.

ای زن تو از تبار کدامین مفهوم و معنایی که به هیچ درک و بصیرت شناسا نیست. تو خود معنا میبخشیدی به هر کلام که تو را واگوید و شوخ و شنگ مستانه گذر میکردی بر این بازار حریفان .در رویاهای هزاران خستگی که در پیچ سکوت و سکون جان مستولی بود باز به تاریکی مسیر سپیده را نشان دادی .آسمان را به دیدن ستاره گنگ و دور اشارت دادی به حالی که خود خورشید فروزان بودی و شب پرستان را مجال و یارای این همه روشنی را نداشت.

کنون باز آمدی و رمز دوباره حیات را با دستانت نشانم ده و یاریم کن از این این افتادگی و واستان این کوله بار خستگی و کولی بودن و بی سرزمینی و نشان آن منزلگاه پر آرامش را بر من هویدا ساز ای زن شبانه که همیشه از درگاه تاریک روحم می آمدی و گریزان بود و سمت و سوی جنت را به رویای هر شبم که جاده مرا به سوی تو می خواند

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ |   | پيام هاي ديگران()

باخت به غرور

هیچ وقت مغرور نشو , برگ ها وقتی می ریزند که فکر میکنند طلا شده اند. این حکایت امروز شکست استقلال از پرسپولیس بود به علاوه مدیریت ناصحیح مظلومی در اداره دقایق پایانی که در غرور و سردرگمی شاگردان خویش شریک بود.

گرچه  اطلاعی از دانش فوتبال ندارم و به عنوان یک ببینده عام به فوتبال نگاه می کنم مهمترین نکته آن بود که بازیکنان بعد از جلو افتادن دو به صفر و ده نفره شدن تیم حریف بر ابرهای غرور و تکبر پرواز کردند و حریف را دستکم گرفتند و از سر خودخواهی موقعیت های زیادی که برای گلزنی بیشتر داشتند به دلیل اشباع شدن زود هنگام زمینه شکست تلخ را برای تیم خود رقم زدند.که سهم مربی در این بین بسیار زیاد است

او می توانست با تعوض به هنگام آرش برهانی که اشتباهات زیادی داشت را بیرون میکشید و از فوروارد آماده خویش استفاده می کرد . همچنین خط میانی را ترمیم می کرد تا با اداره بازی اجازه مانور بیشتر بازیکنان پرسپولیس در زمین خود را نمی داد. اما از سوی دیگر مربی پرسپولیس با تجربه و درایت خویش و تعویض با تجربه نتیجه را به حریف واگذار کرد.

که باید به این مربی , بازیکنان و هواداران او تبریک بگویم. با اینکه یک استقلالی هستم ولی این پیروزی شیرین را به پرسپولیسی ها تبریک می گویم که در این دو سال با وجود مشکلات ریز و درشت همیشه در کنار تیمشان بود و امیدوار به یک چنین نتیجه ای که امروز برایشان محقق شد. تیمشان امروز گرچه چاشنی شانس را نیز همراه داشت اما این بخشی از فوتبال است و دیگر آنکه بازی تا ثانیه های پایانی آن باید جنگید درسی که مظلومی انگار فراموش کرده بودو بازی برای تا 20 دقیقه به پایان پایان یافته بود برایش که نتیجه را به حریف واگذار کرد.

این شادی هم ارزانی هواداران خوب پرسپولیس که با نبود دلیل شادی حداقل چندی شادمان باشند و مشکلات زندگی را به فراموشی سپارند که شادی گوهری نایاب شده در این زمانه برای ما . شاد باشید و ما را سهیم کنید در شادیتان. و خوشحالتر هستیم که رقیب سنتی ما اکنون پرقدرت تر است . ما رقیب توانمند می خواهیم نه ضعیف آنگاه هست که ما نیز به فکر ترمیم تیم خود خواهیم بود و متعاقب آن فوتبال بهتری ارائه خواهیم داد.

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ |   | پيام هاي ديگران()

حال خوش باران

چه خوشی و مسروری در نوای باران هست . این حلقه واسط زمین و آسمان . این نشان دوست که هر چه هست از یمن برکت اوست و این نعمت چند دورزی که موجب شادی زمین تفتیده از تابستان است و تعبیر ابر نیسان که نسیان بی بری است و اکنون به بار می نشیند آن رویا که در خاطر او لانه گزیده بود.

این سفر و چرخه زایش و زندگی دوباره که یاد مردمان زمین می آورد که آوردگاه آنها نر بر گل و لای که ماوای آن دل و جان است. شوری که از این رفتن ها هست که بهترین نغمه طبیعت در سرود باران نهفته است که نوید آن جهانی بودن را به یادها سریان می دهد. پاسش می داریم و خاطر حزین را به دور خواهیم افکند که خوب می دانمی که خواب پروانه ها تعبیر دوباره خواهد کرد هر قطره آن که موجب تردامنی طبیعت می شود.

 

...
? حسین دهقان | در ۱۳٩٠/۸/۱٥ |   | پيام هاي ديگران()